هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

485

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

هرچه خواستم پيش بگذرم ، نشد . « حضرت خداوندگارى » رسيدند . پيش روى يدك‌ها راه مىرفتم ، كه « كولاك » سركرد . پناه به خدا ، كسى چنين كولاكى ياد نمىداد . « سركار اقدس » از درّه نزديك كله گدوك مىگذشتند ، كه « شبيه » آمد . از پيش « حسين آبدار » ، بعد از آن « شاطرباشى » ، از وسط « طالب بيك قراباغى تفنگدار » [ و ] بعد از آن « نواب قهرمان ميرزا » [ و ] بعد از آن « حضرت آقا » را غلتاند [ و ] پايين برد . صداى غريبى به گوشم خورد . برگشته ، نگاه كردم . ديدم « قهرمان ميرزا » ، سرازير با اسب افتاده است ، [ و ] نصفش پيداست . « آقا » را هم با اسب پايين انداخته است . خود پياده شد . « حسين » و « شاطرباشى » از زير برف بيرون آمدند . « طالب بيك تفنگدار » را از قرارى كه خود او در « كاروانسراى سرگدوك » نقل مىكرد ، اين بود كه : « صداى غريبى شنيدم . هرچه خواستم بگريزم ، ممكن نشد . يقينم شد [ كه ] خواهم مرد . به ركاب برخاستم . « 1 » يك دست خود را بالا گرفتم ، بلكه بيرون بماند ، كسى ببيند [ و ] بيرونم بياورد ، كه رفتم . نه اسب پيدا بود ، نه خودم « 2 » ، مگر همان دست . انگشت‌هاى خود را تكان دادم . ديدم به برف نمىخورد . آن‌قدر كردم كه روى خود را به هزار مصيبت وا كردم . من هم درست مىديدم ، كه صداى « اى نايب السلطنه ، امان است » ، به گوشم رسيد . داد زدم ، كه اميرزاده‌ها ماندند . « سركار اقدس » برگشتند [ و ] نگاه كردند . ديدند كه معركه است . « شاطرباشى » ، سر « طالب بك » را بيرون آورده بود . اسبش به هيچ‌وجه پيدا نبود . « شاطرباشى » نقل مىكرد : « تا مرا ديد ، از دامنم چنان سفت گرفت ، كه تا بيرون نيامد ، دست برنداشت . اسب « آقا » زير برف ماند . هرچه يدك بردند ، سوار شود ، نشد . آن‌قدر ايستاد ، كه اسبش بيرون آمد . « يحيى خان » مردانگى كرده ، در جايى كه شبيه آمده بود ، ايستاد . هر چه « اسب » و « مال » در زير برف بود ، بيرون آورده ، به صاحبانش رسانيد . « عبد الله خان قجر » ، « حبيب اللّه خان سرهنگ » ، « عباس قلى خان افشار » ، « على رضا بيك » پسر « آقا محمد زمان يوزباشى » ، « على مراد بيك » برادر « روشن بيك » - كه به همين خدمت « خان » شد - تا شب در ميان كولاك ماندند و مردم را به « كاروانسرا » رسانيدند .

--> ( 1 ) . در اصل : برخواستم ( 2 ) . در اصل : خود